
نورزتان فرخنده

برچسب:
نویسنده: نگار صمیمی


دار بزن خاطرات کسی را
که تو را دور زد..
حالم خوب است........
اما گذشته ام درد می کند......
برچسب:
نویسنده: نگار صمیمی
دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده
برای شیطنت های بی وقفه،بی خیالی هر روزه،
ناز و کرشمه ی من وآیینه
خنده های بلندو بی دلیل،
برای آن احساسات مهار نشدنی…
حالا اما…
دخترک حساس و نازک نارنجی درونم
چه بی
برچسب:
نویسنده: نگار صمیمی
ســالــها بــعــدمن در کنار یک مرد زندگی میکنم ،مردی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه،مردی که شاید من زنِ رویاهاش باشم اما ،اون هیچ وقت مرد رویاهای من نمیشه چون ،رویایی ترین کسی که
برچسب:
نویسنده: نگار صمیمی
از ترحمتا مروت،از مدارا تا وفا ....هر چه را کردم طلب، دیدم ز عالم رفته است...
جدایی مانهیــچ یک از تشــریفــات آشــناییمــان را نــداشتفقــط تــو رفـــتــیو من سـعی کـــردمســـ ــنگ دل بــاشـــم
برچسب:
نویسنده: نگار صمیمی
برچسب:
نویسنده: نگار صمیمی


چیـزی نمی خـوآهَم جـز
یـکــ اتــآقِ تـآریک
یـکـ مـوسیقـی بی کَلآم
یـکـ فنجـآن قهـوه بـه تَلخـی زهـر
وَخـوآبی بـه آرآمی یـکــ مـَرگ هَمیشـگی
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۶ساعت 21:3 توسط یک خاطره |
برچسب:
نویسنده: نگار صمیمی
در شب زیبای میلادت تمام وجودم را که قلبی ست کوچک
در قالب قابی از نگاه تقدیم چشمان زیبایت میکنم
و با بوسه ای عاشقانه تولدت را تبریک میگویم
آغاز بودنت مبارک
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت
14:14 توسط یک خاطره |
برچسب:
نویسنده: نگار صمیمی
می شود در همین لحظهاز راه برسی وجوری مرا در آغوش بگیریکه حتی عقربه ها همجرات نکننداز این لحظه عبور کنند؟؟؟و من به اندازه ی تمام روزهایکم بودنتتو را ببویم ودر این زمان متوقفسالها در آغوشت زندگی کنمبی ترس فردا ها... نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۶ساعت
5:40 توسط یک خاطره |
برچسب:
نویسنده: نگار صمیمی
بارونو از بچگی دوس داشتم
،همیشه وقتی میومد بدو بدو میدویدم زیرش بالا پایین میپریدم
بزرگتر که شدم بعد اونهمه مشکلات بازم دوسش داشتم
ولی نه مث بچگی
همیشه زیرش قدم میزدم سیگار میکشیدم باور داشتم میتونه ارومم کنه،چجوریش مهم نبود
تو هر رده سنی یه جور باهاش عشقق میکردم
حالا بعد اینهمه سال توی زندگیم یه بارون اومده،بارونی که وقتی هست ارومم میکنه
زندگیمو قشنگ میکنه بارونی که وقتی میاد
نه به قدم زد
برچسب: دلنوشته,
نویسنده: نگار صمیمی
کاش بودی و میفهمیدی وقت دلتنگی،یک آه چه وزنی دارد!لطفا هی نپرس دلتنگی چه معنی دارد؟!دلتنگی معنی ندارد...
درد دارد.سرشارازسکوت بغض....
شب خوابیدی... بعد گوشیت رو بر میداری،مینویسی "خوابم نمیبره"سرد میشی...میبینی هیچکسی رو نداری که اینو واسش بفرستی...اونموقعست که میفهمی خیلی تنهایی... نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت
0:37 توسط یک خاطره |
برچسب:
نویسنده: نگار صمیمی
یه روزایی انقدر روزگار از خودت و زندگی دورت میکنه که گم میشی
گم میشی تو این دنیای کوچیک،گم میشی وسط بازی ادما و هیچ کسی
نیست پیدات کنه
دلتو خوش میکنی به یه صدا که زمزمه دوستت دارم گفتناش وجودتو
میلرزونه
این روزا انقدر غریب شدم که خودم خودمو نمیشناسم انقدر دور از خونه
بودم که رنگ سقف بالا سرمو یادم رفته دستای مهربونی که نوازشم
میکرد یادم رفته
اخه کی دوس داره از خوشی و سر مستی و عشق و خ
برچسب:
نویسنده: نگار صمیمی